تبليغاتX
دنیای من و بابام

۱۸روز قبل / جمعه

حالمان خوب است ! حال همه مان خیلی خوب است! صف های دراز و همه مان که کد ۷۷ را روی برگه سبز رای می نویسیم! می گویند هفت عدد خوش یمنی است و ما دو تایش را داریم ...

آخر شب سرم را از اتومبیل می کنم بیرون و با دخترخاله ام خداحافظی می کنم :"تا فردا شب ... جشن پیروزی ..."  می خندیم! صدای آهنگ با حرکت اتومبیلشان دورتر می شود و من از دور می شنوم :

سر اومد زمستون / شکفته بهارون

باقی اش را خودم زمزمه می کنم :

گل سرخ خورشید باز اومد و شب شد گریزون ...

 

۱۷ روز قبل / شنبه شوم

حالمان خوب نیست ! حال همه مان هیچ خوب نیست ! شهر ساکت است و مردمش هم ! شهر من تلخ شده و آدم هایش هم! دیشب یک نفر روی شهر گرد مرگ پاچیده ... این گرد بر تن خسته ی من هم نشسته ...

 

دیروز / دوشنبه  

۱۷ روز گذشت! ۱۷ روز تلخ و سخت! ۱۷ روزی که در تاریخ ایران من روزهای دیگری را ثبت کرد! ۱۷ روزی که به من درس های زیادی داد! ۱۷روزی که به من فهماند سکوت چقدر می تواند ترسناک باشد! چقدر زیبا و مرگ بار هم! ۱۷ روزی که دیدم چقدر فریاد "الله اکبر" می تواند دلهایمان را بلرزاند و آرام کند! ۱۷ روزی که به من نشان داد هرکسی که با من در یک خاک زندگی می کند ٬ قطعا "هموطن" من نیست! (هموطن بودن چیزی فراتر از زندگی در یک خاک است!!) ۱۷ روزی که به من یاد داد به هیچ کس اعتماد نکنم! و چه تلخ! ۱۷ روزی که فهمیدم هفت همیشه هم خوش یمن نیست!!

۱۷ روز گذشت و من در تمام این ۱۷ روز از خیلی ها پرسیدم: "چرا این طور شد؟!" اما هیچ یک جوابی ندادند! تنها سرشان را کمی کج کردند و آهی کشیدند به قدر حسرتشان...

چه ۱۷ روز وحشتناک شومی ... این حسرت بغضی شده بر گلوها ... این بغض کی خواهد شکست؟!

 

امروز / سه شنبه

قرار گذاشته ایم برویم دانشگاه تا تکلیف امتحان های نداده مان را روشن کنیم! صبح ، تلخ ، از خواب وحشتناکی که دیده ام بیدار می شوم! چند لحظه ای مبهوت و تلخ در تخت می نشینم ، وحشت دیدن خواب تصادف کردن شما چشمانم را تر می کند! صدقه ای را برای سلامتی شما می گذارم کنار تا دلم را از شومی خوابی که دیده ام ، آرام کنم!

دلم می خواهد سری به آن کوچه محبوب بزنم و خیالم را از سلامتیتان آسوده کنم! دیر شده و من به خودم قول می دهم موقع برگشتن از دانشگاه راهم را سوی معبر بهشتی کج کنم!

در ولیعصرم! ایستاده ام منتظر! در راه رفتن به دانشگاه! در چهارراه کمی بالاتر پشت چراغ قرمز اتومبیلی ایستاده که حس می کنم راننده اش شمایید! منتظر می مانم تا چراغ راهنمایی سبز شود و اتومبیل راه بیفتد تا پلاکش را ببینم اما چراغ که سبز می شود اتومبیل های دیگر ، پلاک آن اتومبیل را از نگاهم می دزدند و من همان قدر غمگین راهی دانشگاه می شوم!

ار امتحان ها خبری نیست! از بچه ها و خنده هایشان هم! دانشکده خلوت است و دلم یک جوری اش می شود! دانشکده هم دلش گرفته! این را از سکوت تک تک آجرها و درختها و نیمکت هایش می شود فهمید! سکوتی که از هر فریادی تلخ تر است!

در ولیعصرم! این بار در اتومبیل! در راه بازگشت به خانه! اتومبیلی شبیه اتومبیل شما در آن سوی خیابان پارک شده! باورم نمی شود! پلاکش را که برای دهمین بار در ذهنم تکرار می کنم از اتومبیل پیاده می شوم! از این سوی خیابان شما را در اتومبیلتان می بینم! نمی دانم چه کنم! چند قدم می روم بالا! چند قدم پایین! نمی دانم باید بیایم به سمتتان یا نه! دل در دلم نیست و فکر در فکرم! 

می آیم! دیدن شما در اتومبیل! بعد از دیدن آن خواب وحشتناک! آسوده شدن خیالم از سلامتی شما! معذب بودن از کسی که به خاطر حرف زدن شما با من پشت خط منتظر ماند و من شرمنده اش شدم که باعث شدم برای ثانیه هایی صدای زیبای شما را نشنود!

چند قدم که از شما دور می شوم! می ایستم پشت یکی از درخت های بلند ولیعصر محبوبم و زیر لب مدام می خوانم "فالله خیر حافظا و هو ارحم الراحمین" و فوت می کنم به سمت شما...

در خانه کسی نیست! بعد از ۱۸ روز روی پایم بند نمی شوم! بالا و پایین می پرم! بلند می خندم! می دوم کنار پنجره ٬ دستانم را به قدر بغل کردن خدا باز می کنم! نفس می کشم! صدای چرخیدن کلید بر قفل در را که می شنوم می دوم و مامان را بغل می کنم و با شوق به او می گویم چه کسی سلامش رسانده! مات نگاهم می کند! نگاهش را می دوزد به رقص برق ته چشمانم! می خندد! هر دو می خندیم! 

می آیم در اتاقم! می ایستم جلوی آینه! هزار بار از خدا بابت دیدن شما تشکر می کنم! فکر می کنم که کاش نمی آمدم خانه! آن سوی خیابان می ایستادم گوشه ای و چشمانم را با دیدنتان سیراب می کردم! خودم را در آینه نگاه می کنم و به روی خودم "با دهان زنی زیبا می خندم" * 

دیدن شما ٬ بعد از دو ماه ٬ وقتی که هیچ انتظارش را نداری ٬ آن هم در خیابان محبوبت ٬ زیر سایه ی درخت های بلندش... خوش ترین اتفاق زندگی من در میان تلخی ۱۸ روز گدشته بود!

بابا لنگ دراز مهربانم ... ممنونم بابت همه لبخندهایی که حواله ی چشمانم کردید!

                                                                                جودی         

                                                                                    

* آیدا عمیدی / زیبایی ام را پشت در می گذارم 

+ دوستان بی نظیرم ممنونم! از تک تک تان بابت مهربانی هایتان ٬ همراهی هایتان ٬ دلواپسی هایتان ٬ احوال پرسیدن هایتان... زنده بودم اما آن قدر مبهوت که قدرتی برای نوشتن پیدا نمی کردم! امروز اما تلنگری مرا به زندگی باز گرداند! زندگی هنوز ادامه دارد... و امید هم...

دریا، - صبور و سنگین –
می خواند و می نوشت :
« ... من خواب نیستم !
خاموش اگر نشستم،
مرداب نیستم !
روزی که برخروشم و زنجیر بگسلم ؛
روشن شود که آتشم و آب نیستم ! »


فریدون مشیری

+ نامه ی پست شده توسط جودی ساعت 23:47 در تاریخ سه شنبه 9 تیر1388 |


آقای بابا

نمی دانم شما به چه کسی رای خواهید داد ٬ اما دخترتان نام "میر حسین موسوی" را روی برگه رایش خواهد نوشت! به خاطر صداقت ٬ شجاعت و متانتی که در گفتار ٬ کردار و پندار او هست! به خاطر انسانیت ٬ منطق ٬ درایت ٬ ادب ٬ شعور ٬ فرهیختگی ٬ هنروری و ... که در وجود او سبز است! به خاطر احترام و اعتمادم به مردی با عبای شکلاتی...    

به خاطر آن چیزی که یک بار دیگر همه ی ایران را شوری دوباره داد که دست یاری سبز بهم دهیم ٬ زنجیری تشکیل دهیم به بلندای بلندترین خیابان خاورمیانه... زنجیری که هیچ چیز نمی تواند آن را پاره کند ٬ چرا که همه مان ریشه ای داریم به بلندای تمدن ایرانمان...

پس عجالتا: یک یا حسین تا میرحسین

                                                                            جودی سبز

پ.ن :

* دستهایم را در باغچه می کارم
سبز خواهم شد
می دانم می دانم می دانم

/فروغ فرخزاد/ 

* این روزها همه سبز می اندیشند ٬ شما چطور ؟!

+ نامه ی پست شده توسط جودی ساعت 21:28 در تاریخ چهارشنبه 20 خرداد1388 |


 

جناب آقای لنگ دراز محترم 

غرض از مزاحمت اینکه از همین چند ثانیه قبل mail ای در inbox تان نفس می کشد که بی صبرانه منتظر reply شدن است! همین! :)

*

خودم را که راضی می کنم بیایم ٬ دو هفته از آخرین باری که آنجا بودم می گذرد! با اینکه بند بند وجودم بوییدن دیوارهای آن خانه را تمنا می کرد ٬ نمی آمدم اما ٬ مبادا شما باشید و بینیدم اما دوست نداشته باشید این دیدن ها را! بس که دیگران می گویند دوست ندارید!

آسمان می غرد! فرشته ها از آن بالا مدام از کوچه بن بست محبوب عکس می گیرند! دو قدم مانده به خانه شما هستم که ناگهان سقف آسمان باز می شود و گوله های درشت یخ می افتد پایین! تکیه می دهم به در و زیر طاق خانه شما - امن ترین جای دنیا - پناه می گیرم و عشق می کنم! در ثانیه ای ٬ تمام کوچه سفید می شود! دزدگیر ماشین ها به صدا در می آید! پرده پنجره ها به کناری می رود و همه تگرگ اردیبهشتی را عشق می کنند! برگهای درختان کنده می شوند و شیشه ی اتومبیل های پارک شده ی زیرشان را فرش می کنند!

و من با دستانم تگرگ را به بازی می گیرم! دستم را آرام از زیر طاق می گیرم رو به آسمان! گوله درشت یخ که محکم می خورد بر دستم ٬ آن را پس می کشم! و تکرار و تکرار ... درد شیرینی است دردش! و من تنها نگران بنفشه های حیاط شما می شوم و گلیسیرین های حیاط خودمان ...

*

یک نفر دست کرده دلم را بر هم می زند! دلم می خواهد بی خیال باشم ! مثه هم سن هایم! مثه تمام بیست ساله های دیگر! بی دغدغه! بی فکر! کفش پاشنه ده سانتی بپوشم و توی شیک ترین پاساژهای تهران قدم بزنم و مثلا از زندگیم لذت ببرم! کتاب نخوانم و به جایش آخرین بروشورهای لوازم آرایشی را زیر و رو کنم ببینم این دخترها از چه ی این ها لذت می برند؟! 

بدون اینکه به چشمان نگران مامان و بابا فکر کنم ٬ زمان را گم کنم! بروم کافه ای و رمانی که مدت هاست ناتمام مانده کنار تختم را تمام کنم! sms های کیانا را بی جواب بگذارم!

بروم ویونای باغ فردوس و مرد کچل مسئول آنجا را به یک قهوه دعوت کنم و از او بخواهم برایم حرف بزند! از آدم های کافه اش ٬ از مردها ٬ از رفاقت ها ٬ از دعوا ها ٬ از تولدها ٬ از اخم ها ٬ از لبخندها و... از آنهایی که دست در دست هم می آیند! از آنهایی که دست در دست هم نمی آیند اما دست در دست هم می روند! از هم سن های من! از کارهایی که می کنند! از حرف هایی که می زنند!

و در تمام مدتی که او حرف می زند ٬ من دستم را بزنم زیر چونه ام و از شیشه ی کناری سنگفرش های باغ را نگاه کنم و خودم را ببینم که کنار شما راه می روم و به صدایتان گوش می کنم و با عصای روزهای پیریتان روی سنگفرش های آنجا طرحی از گل می کشم!      

می خواهم در دسترس نباشم! دلم می خواهد گوشیم را خاموش کنم! بدون اینکه به فکر نگرانی مامان و بابا باشم و یا حتی بدون اینکه به sms یا زنگی از شما فکر کنم که مدتهاست انتظارش را می کشم!

اما فکرش را بکن وقتی گوشی را روشن کردی ببینی هیچ خبری نیست! نه از sms ای که در راه مانده و نگران تو باشد و نه نشانی از بابا لنگ درازت... و تو پوزخند بزنی به سادگی ات... هیچ کس نگران تو نخواهد شد! مدت هاست کسی دیگر نگران تو نیست!

+ این روزها حالم هیچ خوش نیست !

+ کاش می دانستید روزی چند بار MaiL ام را برای دیدن نشانی از شما چک می کنم اما هر بار خالی تر از قبل می بینمش! :(

*

من یک جوریم است! و این را همه می دانند! وقتی در جواب آنها که می پرسند چه مرگم هست ٬ می گویم نمی دانم ٬ پوزخندی می زنند و می گویند:"خوشی زده زیر دلت!"

نمی دانید! نه شما و نه هیچ کدام از آنهایی که یواشکی نامه های من به شما را می خوانند! هیچ کدام نمی دانید چقدر خودم را کنترل کردم که بغضم در صورت مامان نترکد! نمی دانید چقدر با خودم کلنجار رفتم که سرم را نگذارم روی شانه هایش و گریه نکنم! یک چیزی مثل یک نگرانی از نگران کردن یک مادر جلویم را گرفت و من سرم را کردم لای کتابم و با صدایی که آشنا نبود خیال مامان را راحت کردم که هیچ اتفاقی نیفتاده! و می دانم که مامان باور نکرد! هیچ باور نکرد!  

دلم می خواد داد بزنم:"آهای ای همه اونایی که دل بستین به خنده های جودی! خسته شدم! بریدم! کم آوردم! کدومتون وقت گریه های جودی طاقتتون هس؟ کدومتون شونه ای دارین برای خستگی های جودی؟"

+ شده ام مثه اپریل تو فیلم Revolutionary Road ! همان قدر پر از روزمرگی و خستگی! 

+ لعنت به این زندگی که توش ٬ تو فقط یه آرزویی !

*

شاید همه ش تقصیر "کنعان" باشه که باز سر و کلش پیدا شد تو زندگی من! و من هر چقدر مبارزه می کنم با ندیدنش باز هم این آهنگش ٬ نگاه های طولانی و بی روح میناش ٬ درخت آرزوش ٬ دیالوگ هاش و ... روزی هزار بار مرا دیوانه می کنند! 

همه ش تقصیر این "مینا" ی لعنتی است! او که با تمام استیصالش انگار خوشی لگدی هم زده به زیر دل او! و این "علی رضوان " لعنتی تر! او با تمام حسرتی که در صدا و نگاهش هست وقتی از گذشته از دست رفته اش حرف می زند - حتی اگر خودش نداند! - و وقتی که در جواب به سوال "آذر" که چرا دانشگاه را ول کرده چشم می دوزد به خیابان ٬ جایی دور تر از الان ٬ انگار دارد برای من حرف می زند! نه! انگار دارد با من حرف می زند! 

می ترسم ! من هنوز به قدر "علی رضوان" قوی نشده ام!

*

بعد از ظهر دم کرده ی داغی است! نفس نمی توان کشید! بس که هوا خفه است! خسته ٬ کیف سنگینی از کتاب های اقتصاد خرد بر دوش و چلچراغی در دست زیر پل پارک وی برای مسیر کوتاهی سوار تاکسی می شوم! روز احتمالا شنبه است! از چلچراغ در دستم حدس می زنم! آفتاب داغ از شیشه سمند زرد می نشیند روی پاهایم! روی جلد عکس ساویر Lost خورده! فکر می کنم امشب می توانم با خیال راحت - بدون هیچ عذاب وجدانی بابت لاست دیدن به جای خرد خواندن برای امتحان - عطش لاستم را رفع کنم! 

به دستان آفتاب سوخته ی مرد راننده نگاه می کنم که دنده را عوض می کند! جلد پشت چلچراغ که تبلیغی از pierre cardin است را کمی بلند می کنم تا چراغ ها را توکای مقدس خاموش می کند ٬ بخوانم!

نوشته هایش را دوست دارم! خودش را هم با آن کلاهش! این بار اما جوری دیگر! نمی دانم به خاطر گرمی هوای تهران بود که خنکی هوای تورنتو و تلخی قهوه داغ next please اش ٬ بدجور می نشیند سر دلم یا بهانه دیگری داشت...

دلم می خواهد زندگی در حرکت را از بر باشم! با "شما"ی خیالی حرف بزنم که همیشه همراه من هستید و مراقبم! و عین خیالم نباشد که چند نفر زل زده اند به من و با انگشت نشانم می دهند! مهم اینست که من از زندگی ام لذت ببرم!

مهم اینست که از داشتن شما ٬ "من" خوشحال باشم! مهم اینست که دیدنتان ٬ "من" را خوشحال کند! مهم همین "الان" است که زندگی خوش خنده شده!

دیگر نمی گذارم کسی ٬ در روزهایی که از داشتن شما بیشتر از وقت های دیگر خشنودم ٬ خوشی ام را زایل کنند با مثلا واقع بینیشان! با آینده ی تلخی که ترسیم می کنند! با حرف هایی که از جانب شما می زنند! و ...

مهم اینست که شما ٬ من را که می بینید ٬ به رویم می خندید! اگر روزی بودنم خسته تان کرد ٬ برایم خواهید گفت! آن وقت برای زندگیم تصمیم می گیرم و با آن روزهای جدید - حتی تلخ - کنار می آیم! فعلا از زندگی ام - از همین حضور های کوتاهتان ٬ لبخندهایتان ٬ نگاهتان - لذت می برم! 

روزها را یکی پس از دیگری می شمارم! تا روزهایم به "شما" برسد ٬ روز نو را خودم با صدای بلند فرا می خوانم: next please ...

*

ضیافت بزرگ یک هفته ایست که آغاز شده و این امتحانات لعنتی تا به حال فرصتی به من نداده بودند تا در نشرهای "چشمه" ٬ "مرکز" ٬ "ثالث" ٬ "نیلوفر"  ٬ "قطره" و ... و ... کیف کنم! پاهایم تاول زده ٬ دست هایم درد می کند ٬ کیفم پر از کتاب است و کیف پولم خالی تر از همیشه و هنوز سیراب نشده این عطش کتاب خریدنم!  

با "هوشنگ مرادی کرمانی" حرف می زنم و از مهربانیش کیف می کنم! او که چشمانش را ریز می کند ٬ آه می کشد که :"حیف شما دخترهای لطیف نیست که اقتصاد می خوانید! اقتصاد را بسپرید به مردهای خشن!" و من را وسوسه تر می کند برای خواندن ادبیات!

و من که خودم را می بینم که روزی در همین نزدیکی ها ٬ نشسته ام گوشه ی غرفه ی نشری و برگ اول کتابم را که تقدیم شده به شما ٬ امضا می کنم برای آنها که می خواهندش! به کیانا که می گویم می خندد! می دانم خیالم را باور نکرده! شما باور می کنید! مگه نه ؟!

*

تاریخ امروز را خوب می دانم! یک سال گذشته اما ۲۳ اردی بهشت به این زودی ها از یادم نخواهد رفت! نمی دانم غرهایم را حواله کدامشان کنم؟ خود ۵ ساله اش که دیگر نیست؟ یا مامانش که حواسش رفته پی ِ دوستش؟ یا بابایش که یادش رفته بود در بالکن را قفل کند؟ یا اسپایدر من ِ لعنتی؟!

حالم از مرد عنکبوتی بهم می خورد! شاید اگر او نبود باربد هیچ وقت سفارش لباس مرد عنکبوتی محبوبش را به پدرش نمی داد! آن لباس هیچ وقت از چین آورده نمی شد! او هیچ وقت آن لباس را نمی پوشید و لبه بالکن راه نمی رفت و ...

لعنت به این مرد با تارهای عنکبوتی اش!

*

وطن "سالار عقیلی" گوش می کنم و "اندیشه نو" می خوانم!

لبخند می زند! موسوی هم! خاتمی هنوز! رهنورد کنارشان! هر چند هنوز اول نگاهم می رود پی لبخند خاتمی که نشسته کنج لبش ٬ اما می دانم ٬ می دانید ٬ می دانیم: صبح دیگری در راه است!

مامان را ندا می دهم برای خریدن شالی سبز! لبخند خاتمی پهن تر می شود!

سالار عقیلی محکم فریاد می زند :

بشنو سوز سخنم
که نواگر این چمنم
همه جان و تنم
وطنم وطنم وطنم وطنم

*

لعنت به این قلم ! می خواهم بنویسم "ابدی" شدن "پیمان" غصه دارم کرد... نمی نویسد... نمی نویسد... قلم هم شرم می کند از نوشتن !

*

با مامان می رویم نمایشگاه گل و گیاه! بامبوها ٬ لیلیوم ها ٬ ارکیده ها ٬ لاله ها و رز های رنگی ٬ هورنانسیا ٬ کاکتوس ها و آن درخت ۴ میلیونی مرا وسوسه می کنند برای خریدنشان برای شما! فکر می کنم کاش شما هم بودید تا با هم این همه زیبایی و رنگ را تماشا می کردیم! فکر می کنم اگر گل نبود ٬ دنیا ٬ قطعا چیزی کم داشت! فکر می کنم اگر شما نبودید ٬ دنیا ٬ قطعا وجود نداشت! 

*

به خانه تان که می رسم دستانم را باز می کنم و سرم را می گیرم رو به خانه تان و بوی شما را پر می کنم در ریه هایم! پسر بازیگوش همسایه ٬ مقابل خانه شان می دود ٬ می خندد ٬ می خواند... من تکیه داده ام به دیوار خانه تان و فکر می کنم که چقدر دوست دارم همپای آن پسر بدوم ٬ بخندم ٬ بخوانم... بس که چیزی در این کوچه هست که من را پر از شوق و زندگی و نشاط می کند! انگار که تمام تلخی های زندگی را سر کوچه جا گذاشته باشم!

زیر چشمی پنجره های حصیری را نگاه می کنم! دسته ای شقایق زیر پنجره اتاقتان بی صبرانه به انتظار نوازش چشمانتان نشسته اند! پنجره اتاقتان را که باز کردید ٬ شقایق ها را که ذوق زده کردید ٬ یاد جودیتان بیفتید که آرزویش ثانیه ای شقایق پشت پنجره اتاقتان بودن است!

وقتی بر می گردم کوله باری از شادمانی روی دوشم است! از خانه یکی از همسایه ها صدای "آرش" می آید! همراهش زمزمه می کنم:

I've been waiting for YoU night after night
...Like a shadow , staying close to the light

*     

در اتاقم را پشت سرم می بندم! تکیه می دهم به در و به اتاق شلوغم نگاه می کنم! بعد از چند هفته ی اردی بهشتی شلوغ تصمیم گرفته ام سامانی به این کافه ی شلوغ بدهم!

"ساعت ۹" سیروان را می گذارم توی دستگاه و صدایش را زیاد می کنم! و به ماهی که گذشت فکر می کنم! به اردیبهشت دوست داشتنی! به اردیبهشت رنگی! پر حس! پر اتفاق! روزهای گاهی تلخ و گاهی شیرین! 

دست می کشم روی کاکتوس قلبی شکل روی میز که یادگار نمایشگاه گل است و فکر می کنم که آیا ۴ روز از روزی که آب دادمش گذشته یا نه! از روی میز کتاب های اقتصاد را جمع می کنم و یاد هفته ای که تمامش را در کتاب خانه دانشگاه گذراندم می افتم برای امتحانات میان ترم! "دفترچه ممنوع" آلبا دسس پدس و "چراغ ها را من خاموش می کنم" زویا پیرزاد را که برای چندمین بار با چشمانم بازی کرده اند را می گذارم در کتابخانه! ولی از کنار تخت "به خاطر یک فیلم بلند لعنتی" داریوش مهرجویی که میراث نمایشگاه کتاب است را بر نمی دارم! هنوز تمامش نکرده ام!

Miss Berry عروسک محبوبم را از روی زمین بر می دارم و می گذارم روی صندلی بعد از آنکه نوشته "محسن مخملباف" را از روی صندلی برداشتم! فکر می کنم این نوشته اش را هم بگذارم کنار باقی نوشته هایش که دوستشان دارم! 

از لا به لای کتاب ها ٬ از زیر بالش ٬ از کنار آینه میز آرایش ٬ از کیف مشکی لا به لای مچ بند های سبز ٬ از جیب مانتوی سرمه ای و از لا به لای برگ های چلچراغ ٬ نوشته های این یک ماهم را پیدا می کنم و می گذارم کنار کامپیوتر تا تایپشان کنم برایتان!

نوشته ها بی تاریخ اند! بی امضا! روزها گم شده اند! خودم گم شده ام! زندگی می کنم! گاهی خوشم و گاهی دلتنگ تر از روزهای ندیدنتان! هر چه هستم ٬ هنوز "جودی" ام! حتی اگر روزهایم پر از تضاد باشد! که همین تضادهاست هاست که زندگی را می سازد! یک "جودی" بی نظیر که هنوز محکم ایستاده در میانه های کوه و چشم دوخته به قله های بلند! می دانم صعود خواهم کرد!

وقت آب دادن کاکتوسم است! دوشیزه توتی لبخند می زند! سیروان هنوز دارد می خواند:

ساعت ۹ ٬ یه خیابون ٬ من ِ تنها
یه عالم فکر ٬ نم ِ بارون ٬ چند تا رویا
آدما تصویر کوتاه تو خیابون
یخ زده خاطره ها تو نگاشون ...

نمی دونم چرا چشمم می رود پی ساعت خواب رفته ی رو میز! سرم را از لای در می کنم بیرون و ساعت را می پرسم! صدای سهراب از اتاقش می آید: ساعت ۹ !     

*

دلم پیچ می خورد! ذهنم گر گرفته است! احساس عجیبی دارم! انگار یک نفر مرا انداخته در دیگ دنیا ! غوطه ور در میان تمام اتفاقاتش - تلخ و شیرین - زیرش را روشن کرده! گذاشته مرا تا بار بیایم برای ناهار آینده ای نه دور !

                                                           جودی شما

                                                           که بار خواهد آمد! به زودی!

+ نامه ی پست شده توسط جودی ساعت 21:37 در تاریخ پنجشنبه 31 اردیبهشت1388 |


 

فکر کن ! سرت را کمی کج کرده ای که شالت از روی سرت سر نخورد چون هر دو دستت بند است و نمی توانی شال را روی سرت درست کنی! هوا هم خنک است! کوچه هم خلوت! نفست محکم می خورد ته ریه ات و بر می گردد! بس که یک چیزی مدام در ته دلت تند تند وول می خورد! ذهنت را می جوی که:"جودیکم آرام باش! بابا قرار نیست باشد! این فقط یک عبور است!" تا دلت وعده ندهد خودش را به دیدنتان... تا که ندیدنتان غمینش نکند... تا که...

فکر کن ! ایستاده ای در چند قدمی و می شنوی صدای اتومبیل را که در حیاط روشن می شود! و با خود می شماری... یک... دو... سه... در که باز می شود ٬ چشمانت را می بندی! می خواهی زیر چشمی "او" را ببینی اما "او" پشت در است و تو نمی توانی ببینیش! دستش را که ثانیه ای می نشیند بر لبه در می شناسی... تو دست بابایت را می شناسی... چه خوب هم...

فکر کن ! دلت می لرزد! دلت می رقصد! دلت می خندد! در اتومبیل که باز می شود : "... یک نفر آمد تا عضلات بهشت دست مرا امتداد داد ..." * 

...

بابا لنگ درازکم 

چشمم به دنیا که می افتد مات می مانم! درختان امروز سبز تر شده بودند و آسمان آبی تر یا که چشمان من بعد رفتنتان رنگ گرفته بود؟! کوچه ها بوی یاس می دادند یا عطر تن شما بود که نشسته بود بر ذهنم؟! دنیا بی صدا شده بود یا صدای شما پر شده بود در گوشم؟! هوا سرد بود یا دل من هوس گرمای اتومبیلتان را کرده بود؟!  

تمام راه دست می برم و با موهایم که ریخته ام روی شانه هایم بازی می کنم و مدام زمزمه می کنم: چه سه شنبه ی اردي‌بهشتی خوبی / چه لحظه‌های غليظی/ چه حس مطلوبی ... **

بعضی روزها آدم زندگی را می فهمد! امروز از آن روزها بود!

                                                                          جودی  

 

پ.ن : ماه بهشتی که به هشتمش می رسد ٬ آدم حس می کند ٬ بهشت ٬ راهش را در زمین گم کرده است !!  

* از سهراب سپهری / تا نبض خیس صبح

** از اندیشه فولادوند / چه پنجشنبه‌ی اردي‌بهشتی خوبی ...

+ نامه ی پست شده توسط جودی ساعت 22:0 در تاریخ سه شنبه 8 اردیبهشت1388 |


ددی لانگ لگز عزیزم 

دیشب در اتاق خواب بابا و مامان نق می زدم از کارهای امروزم! هم کارها زیاد بود هم بین آمدن و نیامدن به جایی که می شد شما را دید ٬ نیامدن را انتخاب کرده بودم و این خودش به قدر کافی تلخ بود! تلخ گفتم:"فردا چه روز گندیه!" و رفتم تا بخوابم! دو قدم برداشتم و دوباره بازگشتم و سرم را از لای در کردم رو به بابا و مامان:"فردا روزی خوبی خواهد بود! لااقل من خوب خواهمش کرد!"

صبح وقتی خنده ام کش آمد تا چشمانتان و لم داد روی نگاهتان ٬ یاد دیشبم افتادم:"امروز چه روز خوبی بود!"

                                                            میس جروشا آبوت 

 

کسی نیست ٬ بیا زندگی را بدزدیم . آن وقت میان دو دیدار قسمت کنیم ! 

سهراب سپهری / حجم سبز

+ نامه ی پست شده توسط جودی ساعت 23:13 در تاریخ چهارشنبه 2 اردیبهشت1388 |


بابا لنگ دراز عزیزم

صبح چند دقیقه از هفت گذشته است که از خانه می آیم بیرون! یاس های بنفش که از دیوار حیاط سرکی به کوچه کشیده اند ، هنوز باز نکرده اند! و من نگران می شوم که چرا!

امروز با آقای بابای مهربانم می روم دانشگاه! می خندیم! شوخی می کنیم! جدی حرف می زنیم! از میرحسین موسوی! از صدای آن مرد و زن در رادیو که صبح زود انرژی پرتاب می کنند به سمت آدم! و من که جاخالی نمی دهم تا انرژیشان مستقیم بپرد بغلم! از عصر یخبندان که بابا می خندید و می گفت مغز مرا فرا گرفته ، بس که بهترین فرصت ها را از دست می دهم و درس نمی خوانم! و غصه اش برای مملکتی که قرار است به دستان پر توان ما سپرده شود!

از کیف پولم که با تنخواهی که بابا داده تپل شده و من می خندم که امشب با کیسه ای پر از کتاب و کیف پولی لاغر به خانه باز خواهم گشت! از آن ساعت در بیلبوردی در اتوبان مدرس! از خدایی که عاشقش هستیم! و لذتی که سر چهارراه کنار دانشگاه ، قبل از پیاده شدن از اتومبیل ، پر شد در دلم از شنیدن صدای بی نظیر بابا که می گفت:"من از داشتن دختری مثل تو خوشحالم..." و من که ته دلم غیژ می رفت!

بعد از ظهر کلاسی نداشتم اما حسی مدام مرا از رفتن به خانه باز می داشت! از ۱ تا ۵ بی خودی لحظه ها را می گذرانم! با خندیدن با دوستانم ٬ با شرکت در نیمی از همایش شیطان پرستی که نمی دانم ربطش به اقتصاد چه بود ٬ با sms زدن به دایی علی!

با شعرهایی از سهراب سپهری محبوبم برای تحقیق ادبیات! و وقتی که سهراب می گوید: «نزدیک آی تا من سراسر "من" شوم» با آن "تو"ی شعرش که باید نزدیک بیاید برای "من" شدن من ، که شما تعبیرش می کنم!

با درد و دل های من و سحر با هم و اشکی که در چشمان هر دویمان می خواهد سرسره بازی کند! و آهی که از ته دلم بر می آید ٬ اما یکهو انگار یکی تلنگری می زند ٬ آه را نیمه ٬ رها می کنم! می خندم! دست ها را می کویم بهم:"ما خوشبختیم! خیلی هم خوشبختیم!"

می توانیم برگ های سبز این درختان را ببینیم! می توانیم بال زدن مگس را ببینیم! می توانیم عطر بهارنارنج ها را پر کنیم در ریه هایمان! می توانیم در دریای چشمان بابا لنگ دراز شنا کنیم! و ... و سحر می خندد با چشمهایی که از اشک برق می زند...

از پله های دانشگاه که سرازیر می شوم ، دستم را که برای خداحافظی با دوستانم تکان می دهم ، با خودم قرار می گذارم نیایم خانه تان!! بس که آن ور ذهنم مدام دهن کجی می کند به ور دیگرش:"بابا که خانه نیست! تو که نمی بینیش! خانم سعادت و کتاب هایش منتظر تو هستند! اما در آن کوچه کسی منتظر تو نیست!" ور دیگر دست های تسلیمش را می برد بالا: "نمی روم! امروز نمی روم!"

دقیقه هایی بعد نمی دانم چطور سر از آن کوچه در می آورم زیر بارانی که بر سرم که رو به آسمان گرفته بودم ٬ می بارید! و خیالی که انگار مطمئن بود از ندیدنتان! لم داده بود گوشه دلم و زل زده بود به آسمانی که ابری نبود اما می بارید!

می آیم! نگاه می کنم! نگاه می کنم! نگاه می کنم! آن یکی ور ذهنم غر غر نمی کند انگار او هم مات ِ لذت حس کردن بوی باران شده بر خاک باغچه! سر کوچه که می رسم بر می گردم آخرین وداع را با پنجره هایتان بکنم که مادربزرگ را می بینم! ایستاده اند به حرف با راننده اتومبیلی که ثانیه هایی قبل مقابل خانه پارک شده بود!

خدای من! باز هم به ذهنم نرسید! فکر می کردم شاید آن راننده - که نمی دیدمش - مهمان مادربزرگ است که می رود خانه خودش و یا همسایه ایست که به مادربزرگ سال نو را تبریک می گوید! 

سر کوچه بی خود وقت را تلف می کنم! الکی خم می شوم تا بند باز نشده ی کفشم را ببندم ، تا مادربزرگ بیایند و از کنارم رد شوند و من از بوی تنشان که بوی شما دارد ، مست شوم!

اتومبیل زودتر اما می رسد سر کوچه! نیم نگاهی کافی بود! هم برای من هم برای شما! برای من تا قلبم دیگر نزند! برای شما تا چشمتان را کمی ریز کنید تا به خاطر بیاورید این چهره آشنا را و لحظه ای بعد پایتان را محکم تر روی ترمز فشار دهید و صدایتان در ذهنم بپیچد:"تو اینجا چه می کنی؟!" و من که یک عبارت کوتاه را با معنایی به بلندی تمام آنچه در دلم است ، می خندم:"کوچه بن بست!"

کوچه بن بستی که مرا می کشاند برای آرامشی که دلم را پر می کند پس از دیدن پنجره های حصیری خانه تان حتی اگر نبینمتان! کوچه ای که برای من بهشتی زمینی است! کوچه ای که برای من سرشار از اشتیاق پریدن به آغوش خداوند است!

و من که خیالم راحت می شود که حالتان خوب است! و چه خیالی خوشایند تر از خوبی احوال شما! لبخند شما - بهترین عیدی ام- را قاب می کنم ته دلم و تا خانه حافظه ام را پر می کنم از چشمانتان در زیباترین حافظیه ی دنیا!

اتفاق ها ردیف شدند پشت سر هم! آن قدر زیبا نشستند کنار هم تا چشمان من چشمانتان را در آغوش بگیرد! لختی گذراندن وقت در دکه روزنامه فروشی با چلچراغ! لختی گوش دادن به حرف های دختر هم دانشگاهی در راه که از نیاوران و کافه هایش می گفت! گذراندن لختی دیگر در کتاب فروشی فردوسی در خیابان ملکی نزدیک تجریش با کتاب های تاریخی اش!

ثانیه هایی که در ترافیک ماندم یا پشت چراغ قرمز! ثانیه هایی که مکث کردم تا اتومبیل ها مجالی بدهند برای عبورم از این سوی خیابان به سوی دیگرش! ثانیه هایی که تکیه داده بر دیوار حیاطتان گذشت! ثانیه هایی که با خواندن دعا و فوت کردنش به سمت خانه تان همراه شدند!

همین ثانیه ها هستند - هر چند کوتاه ، خیلی کوتاه - که کم و زیاد می شوند تا بشوند لحظه ی موعودی که من ساعت ها انتظارش را کشیدم! تا بشوند همان لحظه که شما و من ، هر دو یک جا باشیم تا ریه هایمان در یک هوا غرق شوند! 

تا خانه می خندم! به روی هوا ، آسمان ، آسفالت کف خیابان ، درختان ، جوی پر آب ، مورچه ها ، اتومبیل ها ، کلاغ ها ، مزاحم ها - به این ها در دل می خندم نه به رویشان - به دختری که عصرها به جای خانم سعادت می نشیند بین کتاب ها ، به پسرهایی با کلاه تبلیغاتی "کاله" که سلام محکمی می دهند و می خواهند طعم نعناع و کاکائوی بستنی شان را درک کنم ، به دختر خیلی کوچکی که روسری زرد و قرمزی سر کرده و دست در دست پدرش زل زده به من که تا دستم را برایش تکان می دهم سرش را بر می گرداند ، انگار که یاد حرف مادرش افتاده که قول گرفته برای غریبه ها دست تکان ندهد...

و به مرد پیر ناشناسی که می پرسد:"دختر اتفاق خوشایندی برایت افتاده؟! چشمانت یک ریز دارند می خندند!" می خندم به رویش:"بابایم را بعد از مدت ها دیدم!" چشمانش پر می شود از اشک:"به بابایت بگو یه بابای دیگه گفت خوش به حالت" مات می مانم بر نگاهش! نفس می کشد:"تو همین را بگو! خودش می فهمد! بابا ها حرف هم را خوب می فهمند..."

نزدیک های خانه که می رسم ، عطر یاس های بنفش باز شده حیاطمان که می نشینند زیر دماغم ، مطمئن می شوم که در دوست داشتنتان اشتباه نکرده ام!       

                                                                 ارادتمند خالصانه شما

         که امشب یک لبخند بی نظیر در جیب بغلی قلبش است : جودی

 

پ.ن :

۱. به شدت به آن دختری که بعدها شما را "بابا" صدا خواهد کرد حسادت می کنم! بس که لبخندهای بابایش شیرین است!!

۲. تا می رسم خانه می روم پیش پیشویم! لم داده و به نیمچه پیشوهایش شیر می دهد! نگاهم می کند! نگاهش می کنم:"پیشو من خیلی خوشحالم! خیلی! امروز بابا لنگ درازم رو دیدم! می فهمی؟!" پلک هایش را یک بار محکم فشار می دهد! دست می کشم روی انحنای گردن ریزترین بچه اش! می گویم:"می دانستم!"

 

در گوشی :

آخ اگر بدانید چقدر از مامان بزرگ خجالت می کشیدم وقتی با شما حرف می زدم!

 

پیوست :

جناب آقا/خانم خدای عزیز

بوسه ها سفارشی به مقصد خانه تان حواله شدند! لطفا پنجره اتاقتان را باز کنید! روی ماهتان را بگیرید به سمت سومین سیاره از کهکشان راه شیری تان ، حوالی آن طرف ها که دختری از دخترهایتان ، از شوق دیدار بابا لنگ درازش تمام شب را با عیدی اش -لبخند بابایش- عشق بازی خواهد کرد ، تا بوسه ها یک راست بنشینند روی گونه هایتان!

 

+ نامه ی پست شده توسط جودی ساعت 23:58 در تاریخ شنبه 29 فروردین1388 |


 

یکشنبه

بابا لنگ درازم

بهار باشد ٬ آفتاب و باران مدام وعده دیدار بگذارند ٬ گلدان های خانه شما پر از بنفشه باشد ٬ در روزهای گذشته چندین بار لمس تنه پنج درخت مقابل خانه تان بهانه دست هایم بوده باشد و ... اما حس نوشتنم نیاید... از آن عجیب غریب ترین هاست!

 

پ.ن :

پیشویمان مادر شد! ۶ پیشوی سیاه و سفید دیگر در پارکینگ خانه ٬ پشت اتومبیل بابا ٬ در جایی که بابا برایشان آمده کرده ٬ خوابیده اند! آن قدری کوچک اند که آدم دلش می خواهد ساعت ها بنشیند و نگاهشان کند و "میو" ی  ظریفشان را بشنود!

 

 

دوشنبه

بابای عزیز

دوشنبه ام با کیانا در خانه ما گذشت! حرف زدیم ٬ حرف زدیم ٬ حرف زدیم! از همه جا ٬ از همه کس ٬ از همه چیز ! از عید و وعده ی "کافه سینما"ی من و الی و دلی و یاسی! از پسرعمویش که باز هم یادم رفت اردوان است یا اردلان! از ۱۸ ساعت معطلی در فرودگاه! از سفر و خاطرات نوروز! تا شما... شما... شما...

مهمانش کردم در آن کوچه بهشتی! آمد و بهشت مرا دید! پنجره های حصیری را٬ بنفشه های گلدان ها را ٬ تاب روی ایوان را ٬ پژوی پارک شده مقابل خانه تان را ٬ کاج بلند توی حیاط را و سگی که سرش را از زیر در می آورد بیرون... نصیحتم کرد! باز هم ... باز هم ... باز هم ... و تمام مدتی که او از فراموش کردن شما می گفت ٬ من در این فکر بودم که چه می شد اگر الان شما می آمدید و من عیدی ام را از شما می گرفتم...

بعد از آن این "کافه ویونا"ی باغ فردوس بود که حضور ما را در خاطراتش ثبت کرد! این "ویونا" با سقف و پله های چوبی اش ٬ با سنگریزه های گوشه دیوارش ٬ با پنجره هایی که به باغ باز می شوند و چشمان تو را مهمان سنگفرش های زیبای باغ و درختان و شب بوهایش می کنند ٬ معرکه است! جان می دهد برای نشستن بر صندلی ای که رو به باغ است و کنار پنجره ای و مزه مزه کردن قهوه ای و برای شما نوشتنی!

 

 

سه شنبه

پسر مامان بزرگ محبوب من

از شنبه هر روزم را با نفس کشیدن در کوچه بهشتی با طراوت کرده ام! با خودم وعده گذاشته ام آن قدر بیایم تا عیدی ام را از شما بگیرم! امروز قبل از رفتن به دانشگاه به گنجشک های کوچه شما صبح به خیر گفتم! عصر هنگام برگشت به خانه حس غریبی به من می گفت سری به کوچه بهشتی بزن...

می آیم و می نشینم و دقیقه ها به دوچرخه سواری آن پسر بچه نگاه می کنم! زیر لب یه "آیت الکرسی" می خوانم و فوت می کنم به سمت پنجره های حصیری! نگاه می کنم به دو خانم همسایه تان که همدگیر را می بوسند و سال نو را تبریک می گویند و می ایستند به حرف! و به هوندای همسایه تان که می آید و مقابل خانه خود پارک می کند! و من که این پا و آن پا می کنم! الکی قدم می زنم! با گوشیم ور می روم! و مدام می ترسم یکی از همسایه ها بپرسد که با چه کسی کار دارم و من نمی دانم چه جوابی باید بدهم آن وقت...!

تا اینکه ماتیز سفیدی می پیچد توی کوچه و یک راست می رود مقابل خانه ی شما! یکی از دخترها پیاده می شود و زنگ می زند و من دل در دلم نیست که:"خدایا من بابا را خواهم دید!" و ثانیه ها را می شمارم!

در خانه باز می شود و من چشمانم را می بندم! لحظه ای بعد که چشمانم را باز می کنم او را می بینم که از خانه خارج می شود و سوار اتومبیل می شود و می روند! و من همچنان مات مانده ام به در که : آن خانم با آن روسری شیک و زیبایش آیا مادربزرگ بود؟!

قلبم محکم می زند:"من مادربزرگ را دیدم!" کسی که پدرم را زندگی داده! کسی که پدرم او را عاشقانه می ستاید! کسی که هر روز دعای خیرش بدرقه راه پدرم است! کسی که پدرم ۹ ماه در وجود او زندگی کرده است! 

زیر لب هزار بار زمزمه می کنم : "خدا حفظتان کند مادر..."

 

پ.ن :

لطفا از مامان بزرگ بپرسید آیا سه شنبه عصر ایشون بودند که سوار آن ماتیز سفید رنگ شدند؟! و بعد از طرف من حسابی ببوسیدشان!

 

 

پنج شنبه

بابا لنگ دراز عزیز

همه چیر از آن نیمه شب اسفندی که خواب به چشمانم نمی آمد ٬ پس از دیدن آن سکانس های بی نظیر "بنجامین باتن" شروع شد! همان جا که "بنجامین" از تصادف "دیزی" می گفت! از "اگر" ها! 

"اگر اون کامیون زودتر حرکت می کرد ٬ اگر بسته ها آماده بود ٬ اگر آن مرد ساعتش را کوک می کرد ٬ اگر زن برای برداشتن کتش برنمی گشت و ... و ... " آن اتفاق برای "دیزی" نمی افتاد!

احساس عجیبی است! زمان را به دست گرفتن! با تقدیر بازی کردن! و این تمام حسی است که من این روزها دارم: دو دلی!

دو دلی که برای رسیدن به آن کوچه عجله کنی که شاید همین الان لنگ دراز عزیز تو به خانه برسد! اما می ترسی عجله کنی برای رسیدن و بابا خیلی دیرتر قرار باشد برسد همان جا که تو قرار است باشی...  

دو دلی بند کفشت که باز شده را ببندی یا نه! دو دلی باقی پولت را از راننده تاکسی که خیلی آرام بی توجه به عجله تو ٬ دست در جیبش می کند تا باقی پولت را جور کند ٬ را بگیری یا نه! دو دلی از آن پسر بچه با موهای لخت و مشکیش که در خیابان دنبالت می آید و دستمال جیبی می فروشد خرید کنی یا نه!

دو دلی منتظر آمدن آسانسور بشوی یا نه! دو دلی صبر کنی که چراغ برای عبورت سبز شود یا نه! دو دلی که صبح در مسواک زدن وسواس به خرج بدهی یا نه! و هزار هزار دو دلی دیگر...

برای اینکه می ترسی در همان فاصله میلیون ها اتفاق بیفتد که تو را از دیدن بابا لنگ درازت محروم کنند!

اگر فقط یکی از این اتفاق ها جابه جا شوند ممکن است تو را تا مرز خوشی ِ پرواز ببرند یا در ناامیدی غرقت کنند! 

و حسی که تو را به آن کوچه می کشاند! و تو در تمام طول راه نمی دانی که در این اتفاقات باید دخالت کنی یا نه! باید بدوی یا قدم بزنی! باید کمی بیشتر صبر کنی یا بروی! باید صبر کنی تا آن اتومبیل دور بزند یا نه! فکرش زجر آور است که تا کوچه از دید تو پنهان شود ٬ بابا لنگ دراز وارد کوچه شود! 

و اگر تو فقط یک بار دیگر ٬ فقط یک بار دیگر مقابل خانه شان تا نود شمرده بودی! یا مثلا خم شده بودی و بند کفشت را می بستی! یا کیفت را روی اتومبیل مقابل خانه می گذاشتی و کتت را می پوشیدی! یا پایت پیچ می خورد و کمی صبر می کردی تا دردش آرام شود! یا موبایلت زنگ می خورد و تو می ایستادی و در کیفت دنبالش می گشتی! آن وقت بابا می رسید و تو او را می دیدی...

می بینید بابا... برای دیدن شما هزار هزار فکر است که ذهن مرا درگیر می کنند... هزار هزار اتفاق است که ممکن است بیفتند یا من در آن ها دخالت کنم و جور دیگری رقم بخورند...  

و وقتی دیدمتان و لبخندتان را که لبخندی می نشاند بر لبم را عیدی گرفتم! آن وقت دلم یک ساعت می خواهد مثل آن ساعتی که در همان فیلم در ایستگاه راه آهن نصب شده بود و بر عکس زمان را می شمرد!

"برای اینکه سربازانی که به جنگ رفته اند و کشته شده اند دوباره زنده شوند و به خانه هایشان باز گردند و کشاورزی کنند ٬ کار کنند ٬ بچه دار شوند و ... " 

و من آن ساعت را می خواهم برای اینکه زمان را مدام به عقب برگردانم تا شما بیایید و من قدم های شما را بشمرم و چشمانتان را ببینم و حرف بزنیم و لبخند شما را عشق کنم و دوباره و دوباره و ...  

آن قدر می آیم تا اتفاق ها خجالت بکشند از اینکه جوری رقم بخورند که من نبینمتان ... 

                                                                                ج . آبوت

 

پ.ن :

در بسته دستمال جیبی که از آن پسر با موهای لخت مشکیش خریدم فالی از حافظ بود! نیتم هم که مثل همیشه حضور شما:

مژده ایدل که مسیحا نفسی میاید / که ز انفاس خوشش بوی کسی میاید 

*

سال گذشته همین روز بود که صدای شما که سال نو را تبریک می گفتید ٬ میخکوبم کرد! به شدت به این جور اتفاقات میخکوب کننده نیاز دارم!! بیستم ِ بهارِ سال گذشته را آرزو می کنم!

**

یکشنبه / ۲۳ فروردین ۸۸

دیدمشان! حالا دیگر مطمئنم خودشان بودند! نگاه مهربان ِ خندان ِ آشنایشان را هنوز بر چشمانم احساس می کنم! بوی شما می داد حضورشان! نمی دانید چقدر خودم را کنترل کردم که ندوم و بغلشان نکنم و دستشان را نبوسم! 

سایه شان بر سرتان و آغوششان پناهتان تا ابد ...

بی نظیر ترین مامان بزرگ دنیا را سلام برسانید با هزار هزار لبخند ! :)

+ نامه ی پست شده توسط جودی ساعت 17:41 در تاریخ پنجشنبه 20 فروردین1388 |


 

بابا لنگ دراز عزیز

اسفند که از نیمه می گذرد من ویار "فرهاد" گوش دادن می کنم! آن مرد با آن صدای محکم و با صلابت و مغرورش من را در آخرین روزهایی که سال می رود تمام شود عاشق تر می کند!

بوی عیدی / بوی توت / بوی کاغذ رنگی ...

لذت نگاه کردن به سبزه هایی که خودم سبز کرده ام! شوق رنگ کردن تخم مرغ های سفره هفت سین که قرار است امسال طرحی باشد از لنگ های دراز یک بابا لنگ دراز! هوس خواندن نامه های قدیمی ام به شما! شادی پیدا کردن گمشده ها در خانه تکانی!

شادی شکستن قلک پول / وحشت کم شدن سکه عیدی از شمردن زیاد 

بوی وایتکس و خانه تکانی! وسوسه نوشتن نامه ای برای شما! سیاهی ابروهای پر شده ای که برای تحویل سال قرار است به دست آرایشگر ماهر سپرده شوند! تلخی انصراف خاتمی و بهت من و غمی که می نشیند در دلم برای از دست رفتن این ضیافت بزرگ!

بوی یاس جانماز ترمه مادربزرگ / برق کفش جفت شده تو گنجه ها

هوس سر کردن چادر رنگی و آمدن مقابل آن خانه بهشتی در چهارشنبه سوری برای قاشق زنی! بزرگی شکم پیشو - گربه خانگی حامله ای که معلوم نیست از ۶ ماه قبل از کجا پیدایش شد در حیاط خانه مان و حالا محبوب تمام همسایه هاست! شوق ورق زدن مجله های ویژه نوروز! لذت دیدن "گاوخونی" پس از مدت ها!

 ترس ناتموم گذاشتن جریمه های عید مدرسه / بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب

عشق خواندن هزار باره نامه شما! عشق مرور خاطره ۲۰ و ۲۵ اسفند ماه! عشق نوشتن برای شما! عشق ایستادن مقابل خانه شما که در غروب آخرین دوشنبه و صبح آخرین سه شنبه سال ِ کهنه آخرین گذرهای مرا در خود ثبت کرد... و عشق هزار هزار دوست داشتنی دیگر...

با اینا زمستونو سر می کنم / با اینا خستگیمو در می کنم

با اینا... با همه اینا.... 

*

عید را دوست دارم! به خاطر هیاهوی قبلش! به خاطر همهمه ثانیه های آخر رسیدنش! به خاطر همان چیزی که نمی دانم چیست و این همه آدم - کسل ترینشان حتی - را به حرکت وا می دارد!

به خاطر هیجان بچه های کوچک که از میان هزار ماهی قرمز ٬ ماهی تنگ بلور سفره هفت سینشان را با شوق انتخاب می کنند! به خاطر دختر بچه هایی که پز چین دامن های رنگینشان را به دوستانشان می دهند!

به خاطر باغبان های شهرداری که خیابان ها و میدان ها را پر از بنفشه می کنند و چمن های سبز خوشرنگی که آدم را وسوسه می کنند برای خوابیدن رویشان و کشیدن پتویی از جنس آسمان تا روی چشمها تا پر از ستاره شود نگاه ها!

به خاطر آبرنگ و مداد رنگی بچه هایی که تخم مرغ عید رنگ می کنند! به خاطر سبزه هایی که مادرها سبز می کنند و به خاطر اسکناس نوی پدرها...

*

دوست دارم شب عید بروم تجریش! بروم بین مردم و قدم بزنم! بروم قنادی لادن و شیرینی بخرم! بروم کمی پایین تر ٬ از تواضع ٬ آجیل ِ شب عبد بخرم! و سمنوی عمه لیلا در تجریش تا سین ناتمام هفت سینم را کامل کنم! بروم بین دست فروش های گوشه خیابان ٬ از گل فروششان ٬ دو شاخه شب بوی سفید بگیرم!

از کنار مردانی بگذرم با موهای تازه اصلاح شده که با کیف سامسونتشان و کیسه های سیب و پرتقال در دست با عجله می روند به سمت خانه شان! و خانم هایی که دستشان پر از کیسه های سنگین خریدشان است و چشمشان به خریدنی های دیگر و بچه هایی که با کیسه ای ماهی در دست ٬ یک چشمشان به ماهی با چشم دیگرشان رنگ مانتوی مادرشان را دنبال میکنند تا گم نشوند در آن هیاهو! 

بروم گوشه ای بنشینم و عجله آدم ها را نگاه کنم! هراس تمام شدن هشتاد و هفت! بروم کیسه های سنگین میوه را از دست پیرمردها بگیرم! پیرزن ها را از خیابان رد کنم! به بچه ها چشمک بزنم! برای چند ماهه ها که در بغل مادرهایشان با چشمشان دنیا را می بلعند ٬ شکلک در بیاورم! 

بروم امام زاده صالح ٬ از این چادرهای رنگی سر کنم و بنشینم گوشه ای و نگاهم را از نیایش آدم ها سیراب کنم! فقط یادم باشد از کنار ماهی فروشی که می گذرم مچ دستم را که عطریست بگذارم مقابل دماغم! و یادترم باشد از دختری که همیشه کنار امام زاده فال حافظ می فروشد فال بگیرم!

بروم کمی بالاتر از زمین! بنشینم جایی در آسمان! پاهایم را جمع کنم در بغلم! دست راستم را بزنم زیر چونه ام و از آن بالا ساعت ها زل بزنم به آدم ها و عبورشان! برای هر کدام زندگی بسازم! عشق بسازم! دنیا بسازم!

همه این هیجان و همهمه و هیاهو تا لحظه تحویل سال نوست! بعد از آن سکون بعد از عید است و خلوتی خیابان های تهران و من که می توانم یک دل سیر کتاب بخوانم! مجله های ویژه نوروزم را ورق بزنم! بیایم در کوچه بهشتی ساعت ها تا نود بشمرم! بروم "کافه ویونا"ی موزه سینما و قهوه بنوشم... و همه ی این سکون برای غم فراق سال کهنه است و غریبی که سال نو می کند میان ما...

*

برای سالی که گذشت ٬ بابت تک تک لحظات بی نظیرش ٬ بابت خاطراتی که شیرین چسبیدند ته ذهنم ٬ بابت شنیدن صدای بابا ٬ بابت دیدنش ٬ بابت هالی ونزدی اش ٬بابت سلامتی بابا لنگ درازم... بابت بابا لنگ درازم...

می روم کنار پنجره... پرده سفید تازه شسته شده را کنار می زنم... پنجره را باز می کنم... رو نوک انگشتان پایم می ایستم... سرم را از قاب پنجره می برم بیرون... زل می زنم به آسمون... یه نفس می کشم به عمق تمام ثانیه های ۸۷... چشمانم را ریز می کنم... دستانم را باز می کنم و... 

روی ماه خداوند را می بوسم ...

                                                          ارادتمند : جودی آبوت

 

~*~*~*~

عیدانه

بابا لنگ دراز بی نظیر من 

نوروز مبارک ! 

در هنگام تحویل سال تنها کسی که در یادم بود ٬ شما بودید! بهترین ها را برایتان از خدایم خواستم! 

لحظه های شاد هشتاد و هشتتان مثل لنگ هایتان دراز باد...

عیدی ام از شما ٬ باشد یک لبخند... کی بیایم بگیرم ؟! :)

                                                                  جودی شما

                                                                         اول بهار ۸۸

+ نامه ی پست شده توسط جودی ساعت 12:50 در تاریخ پنجشنبه 29 اسفند1387 |


 

بابا

همیشه روزهای خوب و قشنگ هستند که زودتر دیر می شن! همیشه لحظه های خوب هستند که تا چشم بهم می زنی خاطره می شن! و تو فقط می تونی مرور کنی تمام اون نفس هایی که با لذت کشیدی ...

هفته پیش بود! از دو روز قبل شروع شده بود و تا دو روز بعد ادامه داشت! با هم بودنمان را می گویم! خندیدن هایمان را می گویم! عشق کردن هایمان را می گویم! تا خود صبح تو کوپه حرف زدن هایمان را می گویم!

صبحش در کنار یک لیلی مهربان و دوست داشتنی قدم زده و پر بودم از شور رفاقت! "لیلی" بود! همون قدر "لیلی" که فکر می کردم! همون قدر بی نظیر که انتظار داشتم... و الانش چشم دوخته بودم به چشم های خیس آدم ها و بال های سفید کبوترها و سنگفرش های خیس حیاط و هوای گرفته مشهد...

حرم را دوست دارم تنها برای آرامشش! برای آرامشی که وقتی تو حیاط رو سنگ ها قدم میزنی ٬ وقتی دور و برت پر از آدمه ٬ آدمایی که هیج کدوم کاری به کارت ندارن -اصلا انگار تو تنهایی بین اون همه شلوغی- ته دلت رو قلقلک می ده! همون آرامشی که وقتی تو چشم می چرخونی از گنبد طلایی حرم به کبوترا و بعد آسمون آبی که اگر دم غروب باشه یا نیمه شب و دم سحر ٬ بیشتر می چسبه به ته ذهن و دل شلوغ تو...

آنجا که بی هیچ دغدغه ای می شه فقط نفس کشید و به هیچ چی فکر نکرد! میشه فقط راه رفت و نگاه کرد بدون اینکه دید! میشه یه جای خلوت دور از همهمه ها نشست و سر گذاشت به دیواری در گوشه ای و بازی بچه های کوچک با مهرها را تماشا کرد! میشه لا به لای آینه کاری های سقف ٬ صورت شکسته شده خودت رو بین تکه های آینه بگردی دنبال قطره های اشکت که از گونه ات سر می خورن ٬ روی لبت مکث می کنن و شور می کنن لحن فکرتو...

و بعد یه لحظه انگار یک نفر تلنگری به تو می زند و تو یکهو یادت می افتد که خیلی حرف ها داری! و تو چادر را روی سرت صاف می کنی ٬ مهری بر می داری و می گذاری مقابلت روی یکی از گل های فرش و قامت می بندی و در حالی که از گوشه چشم چپت ضریح را می بینی و تمنای دست های آدم ها برای رسیدن به آن ٬ سرت را می اندازی پایین و خود خودش را صدا می زنی بی هیچ واسطه ای و مدام اسم بابایت را در گوشش زمزمه می کنی...

یک هفته گذشته و من فکر می کنم: کاش نمی خوابیدیم! همون کمی که خوابیدیم! به جایش حرف می زدیم! شوخی می کردیم! گوشواره "ساسی مانکن" گوش می دادیم و می رقصیدیم (رفقا ٬ خوب من ِ فراری از ساسی مانکن و شرکا را معتاد او و بستگان و نیناش ناشش کردند!!) توهمی دست می زدیم! با عربی رقصیدن پریسا کیف می کردیم! با "بهرام رادان" توهم می زدیم! "بنجامین باتن" می دیدیم! قره قورت می خوردیم! 

می رفتم تو لابی هتل و با اینترنت وایر لسش "اینجا" رو باز می کردم و نگران می شدم که چرا "منو بابایی" باز نمی شه! هات چاکلت های پریا رو غلیظ ِ غلیظ می نوشیدیم! با ساینا -دختر کوچولوی اصفهانی- با لهجه اصفهانی حرف می زدیم!

فال ورق می گرفتیم و با آینده مان شوخی می کردیم! چیپس و ماست موسیر می خوردیم! و جای یاسی و دلی و دلا و شیرین و همه اونایی که نبودن رو خالی می کردیم ...

می رفتیم حرم! می ذاشتم فکرم پرواز کنه برسه به چشمای شما! با تمام نگاهم زل می زدم به آسمون و سلامتی شما رو تمنا می کردم ...

                                                               مشدی جودی :)

 

پ.ن :

دیروز ۲۰ اسفند بود ! برای شما یکی از روزهای خدا بود احتمالا ٬ برای من اما ٬ یکی از شیرین ترین روزهای خدا ...

برای هزارمین بار تصور کردم شما نامه های مرا پیدا کرده و خوانده اید ٬ برگه ای گذاشتید مقابلتان و برایم با خودکار مشکی نوشته اید ٬ یک بار خوانده اید آنچه نگاشته اید ٬ انگشت هایتان را محکم کشیده اید روی برگه و آن را تا کرده اید ٬ نامه را در آن پاکت زیبا گذاشته اید و با چسب در پاکت را بسته اید و ...

و من دیروز مدام نگاهم می رفت به انتهای نامه ! آنجا که نوشته شده بود: ۸۵/۱۲/۲۰

*******************

اضافه شده در بیست و پنجم اسفند :

یک سال گذشت ... و من هم چنان در معجزه لبخندتان بر زندگیم مات مانده ام ...

+ نامه ی پست شده توسط جودی ساعت 22:56 در تاریخ چهارشنبه 21 اسفند1387 |


آقای لنگ دراز محترم

یک روز نشستم و فکر کردم به [تو] و بعد علامت سوال ها را گذاشتم مقابلتان! فکر کردم که [تو] را چقدر می شناسم؟! فکر کردم باید برگه ای بردارم و گوشه اش صفت هایتان را بنویسم! فکر کردم باید یک صفحه باز کنم! اسمش را بگذارم بابا لنگ دراز شناسی! فکر کردم باید به تمام آن ها که دوست دارند مرد این نامه ها را بشناسند یا تمام آنها که گمان می برند جودی و بابا لنگ دراز و دنیایشان ٬ زاده ذهن پریشان منند ٬ از شما بگویم ...

فکر کردم باید آن قدر بشناسمتان تا بدانم در جواب آن ها که می پرسند "بابا لنگ دراز کیست؟" و نمی دانند چه سوال سختی می پرسند ٬ چه بگویم! فکر کردم در تمام این سه سال در تمام نامه هایم از [خودم] برایتان نوشته ام! تصمیم گرفتم این بار از [خودتان] بنویسم! از همان [تو]یی که در من زندگی می کند... از همان که در تمام ثانیه های نفس کشیدن من نفس می کشد...... 

* * *

بابا مهربان است و قد بلند ... صبور است و آرام ... محکم است و خندان ... آسمان را که قاب بگیری می شود چشمان او ... دریا را که قاب بگیری می شود نگاه او ... "بابا" نشده اما "بابا" هست! می داند که چگونه باید بابا باشد! بابا است! همان قدر بابا ٬ که لازم است باشد!

از او چه بگویم؟! باید با او زندگی کنی! باید با او باشی! 

باید بشناسی اش! باید دیده باشی اش! باید برایش نوشته باشی! باید خانه اش را در انتهای آن کوچه بن بست بلد باشی و گلدان پشت پنجره اتاقش را دیده!

باید لبخندش را که دندان های سفید و ردیفش را قاب گرفته ٬ دیده باشی! باید صدایش را از حنجره تلفن ٬ وقتی می گوید "عزیزم" شنیده باشی! باید برایت حرف زده باشد! باید برایت خندیده باشد وقتی "بابا لنگ دراز" می خوانیش! باید روزی سه بار صندوق پستی خانه را به امید پر بودنش با نامه ای از بابا ٬ چک کرده باشی! 

باید نامه اش در همان پاکت زیبا آمده باشد! باید دستخطش را دیده باشی! دست خط پر انحنایش با سرکش های بلند "ک" و "گ" ! باید "داشتن دختری مثل تو آرزوی هر پدریه!" را با چشمان خودت خوانده باشی! باید هر لحظه منتظر رسیدن یک sms با شماره ای ناشناس باشی که :

" ! ... Judy ! Manam baba leng deraz "

باید دم در خانه اش غافلگیرت کرده باشد! تو این پا و آن پا کرده باشی که بروی یا بمانی و او خودش به تو سلام بدهد که بمان یعنی !باید بهار باشد و بنفشه ها را در باغچه حیاط خانه اش دیده باشی!

باید صدای مهربان دوست بابا را شنیده باشی وقتی از بابا برایت حرف می زند! و یا وقتی تو را فرا می خواند: "جودی بیا با بابا لنگ درازت حرف بزن ..." باید آن لحظه آنجا باشی و افتادن قلبت را حس کنی!

باید نگاه ساده ی پدرانه اش را در ته چشمانت حس کرده باشی! باید متولد ۶ آذر باشی تا بدانی "هالی ونزدی" چه بر من گذشت! باید آن روز "آنجا" می بودی تا آن مرد با لبخند مهربانش برایت می گفت که این تولد را بابا برایت گرفته! و تو مات می شدی به چشمان مرد!

باید در آن کوچه بن بست ِ بهشتی نفس کشیده باشی! باید هزار بار تا نود شمرده باشی تا او بیاید پشت پنجره تا آسمان را مهمان چشمانش کند و تو ٬ چشمان او را مهمان چشمانت ...

باقی اش همین است ! باید دخترش باشی ! باید بابایت باشد! همین دیگر... باقی اش خود اوست ! خود ِ خود ِ او ...

                                                        جودی ِ خود ِ خود ِ [تو]  

پ.ن :

به امید آن روزی می نویسم که آن قدر بشناسمتان که برای از شما نوشتن تمام برگه های سفید و خط دار  ِ دنیا کم بیایند ...

    

+ نامه ی پست شده توسط جودی ساعت 18:20 در تاریخ چهارشنبه 7 اسفند1387 |


  X

من جودی ام ! جودی آبوت ! که همه هستیش یه بابا لنگ درازه و یه کاغذ و یه قلم که برای باباش نامه بنویسه ...


بابا لنگ دراز عزیزم اگر از دل نوشته های من گذر کردی یاد جودی کوچولوت بیفت که تنها سرمایه اش یه نامه از توست ...
و دلش در حسرت بوسیدن چشمهای تو ...


صفحه نخست
پست الکترونیک


سایت اختصاصی بهرام رادان
کافه ویونا
سهراب سپهری
خ مثل خاتمی
زندگی ایده آل
چلچراغ
محمد علی ابطحی
سینمای ما
30 نما
ابراهیم رها
ترانه علیدوستی
خسرو نقیبی
ساناز اقتصادی نیا
ندا میری
بزرگمهر حسین پور
لیلی نیکو نظر
منصور ضابطیان
سجاد صاحبان زند
ساتیار امامی
آرشیو پیوندهای روزانه


تیر 1388


خرداد 1388


اردیبهشت 1388


فروردین 1388


اسفند 1387


بهمن 1387


دی 1387


آذر 1387


آبان 1387


مهر 1387


شهریور 1387


مرداد 1387


تیر 1387


خرداد 1387


اردیبهشت 1387


فروردین 1387


اسفند 1386


بهمن 1386


دی 1386


آذر 1386


آبان 1386


مهر 1386


شهریور 1386


مرداد 1386



*عمو بهرام و دایی علی*
ٌWritteN ConFessioN
پاپیروس
دنیای لیلی
جایی شبیه قلب من
تمام ناتمام من با تو تمام می شود !
در باب شعر و شاعری
ماهی سیاه کوچولو
شاهدخت سرزمین ابدیت
پرسپکتیو
دو عاشق بی قایق
هیچ کس ...
بغض مهتاب
سایفو ... دیوانه دوست داشتنی
عمو خسروی سینمای ایران
همکنون
بهرام ِ سینما
کافه پارادیزو
کافه انتهای کوچه بن بست
سه شنبه خاکستری
کلوپ هواداران بهرام رادان
نفس عمیق
راز سکوت
زیر نور ماه
eLf!sH GiRl$
قصه های عامه پسند
NiGhT MaRisH
هجران
رونوشت بدون اصل
کنتراست
عروسک نحس
هیس !
گلشیفته فراهانی
آقای تخته سیاه
دنیای کوچک آقای اوف
Miss Anonymous
دخترك اوريجينال
یادداشت های دختر دستفروش مترو
::My View::
دیالوگهای ماندگار
عاشقانه یا پر از نفرت ؟!
وبنوشته های پینکو
کوته نوشت
زیبایی ام را پشت در می گذارم
سنگ
کافه سفید و سیاه
پاگرد
بن بست ابهام
مطرود
مردی که همیشه می خندید
نزدیک ِ دورها
زن روزهای ابری
قره قوروت


Design by :

Omid Manoochehri

بهرام رادان